تبليغاتX
با توکل به خدا صبور هستم

با توکل به خدا صبور هستم

مذهبی‘اجتماعی

حرف آخر

یکسال نوشتم جون فکر میکردم آرام میشوم.

نوشتم برای دلم

برای دل دیگران و نه برای خدا.

نوشتن را دوست دارم اما نه در دنیای مجازی.

دلم برای آنروزهاا تنگ است که همه دنیای من فقط یک دفتر ۴۰برگ بود

و یک خودکار بیک.

آنروزها برای خدا می نوشتم .کودکانه و معصومانه.

از نوشتن در دنیای مجازی خسته ام  اما از خواندن مطالب دوستان نه.

انگار گمشده ای دارم که نمی یابمش.

دنیای مجازی مرا درگیر کرد نه آزاد.

شاید روزی دوباره حرفی برای گفتن بود. حرفی که ارزش نوشتن و خواندن

 داشت.

اکنون خدا خواسته زندگیم را زیر آسمان شهری غریب شروع کنم.

دور از خانواده و دوستان و حتی زاینده رود.

تنهایی میتواند پله ای باشد برای صعود وقتی با همسرم هستم.

با او که رفیق پرواز من است.

به امید دعایی که بدرقه راهمان باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 8:30  توسط صبور  | 

عاشورا فریاد عزت ماست

دوباره ماه محرم دوباره بوی حسین

دوباره بر سر هرکوچه جست و  جوی حسین

محرم که میشود مسجد و عزاداری و یا حسین گفتن

زیارت عاشورا و حرب لمن حاربکم

میخوانیم اما از خواندن تا عمل فرسنگها راه است.

امروز یزیدیان چه کسانی هستند؟

همه ی مردم که زیارت عاشورا میخوانند حرب لمن حاربکم را عمل میکنند؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 8:9  توسط صبور  | 

دو قدم مانده

 

 فقط دو قدم مانده تا یادبگیرم چگونه زیستن را

و چگونه مردن را.

فقط دو قدم مانده تا یادبگیرم نفس کشیدن هر لحظه ام بزرگترین نعمت

خداست. و البته میتواند یک لحظه بعد نباشد.

میتواند امشب به صبح نرسد.

و شاید دو قدم مانده تا یادبگیرم  معنای لاحول و لا قوه الا بالله را!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 13:9  توسط صبور  | 

من هر لحظه دعا میکنم

 

چشمان من هنوز با اشکهایش شما را صدا میزند.

نگاه معصومانه و مهربانتان را فقط یکبار دیگر ملتمسانه طلب میکنم.

دلم برای حرفهایتان تنگ شده.

شاید از این دنیا و آدمهایش که معتقد به قانون جنگلند خسته شدید

که بیهوشی را به هوشیاری ترجیج میدهید!

اینبار قول میدهم اگر چشمهایتان را باز کردید و دوباره گرمای حضورتان

 نصیبم شد قدرتان را بیشتر بدانم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 8:14  توسط صبور  | 

حبس نفس

 تولد هر کودک آغاز نفس کشیدنی دوباره است

وقتی دستان کوچکش را نیازمندانه مشت میکند.

فکر میکنم ما هم روزی اینقدر ضعیف و نیازمند بودیم

و البته هنوز هم هستیم.

و التماس من برای مریضی که چند روز است بیهوش مانده

گاهی تلنگری میزند که فرصتی نیست

شاید تو هم یک دقیقه ی دیگر زنده نباشی!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 8:46  توسط صبور  | 

صعود یا سقوط

دلم را بین دستان گرمت جا گذاشتم تا گرمایش مرهم زخمهایم باشد.

عشق را قله ای می بینم برای صعود و دره ای برای سقوط

من به کدامیک میرسم؟

میدانم اگر بتوانم لبخند خدا را ببینم

صعود خواهم کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 8:40  توسط صبور  | 

دلم دلهره دارد

ذهنم جایی گیر کرده

دلم هم

اما نعمتی که تو به من دادی

نمیتواند مرا از تو دور کند

کمکم کن دوست داشتن بنده ات

میانبری شود برای رسیدن

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 14:36  توسط صبور  | 

راضی ام به رضای تو

دنيا يعني راهي كه پايانش را هيچ انساني نميداند.

راهي كه عقل ناقص من كه اسير دنيا ام و محدوديتهاي انسان بودنم

‌انتخاب ميكند.

رمال و پيشگو و ضمانت مالي نميخواهد.

توكل ميخواهد.

نه به زبان بلكه به دل.

توكل يعني با همه ي وجود خودم را به تو سپردم كه از تو بهتر

سراغ ندارم.

و آرامم  از اعتمادي كه كردم.

اكنون راضي ام به رضاي تو.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 13:15  توسط صبور  | 

فرصتی هست ؟

وقتی دلم مرا دلخوش میکنم به فرصتها

باید بدانم ریگی به کفش دارد.

وگرنه بهتر از من میداند فرصتی نیست در این دنیا.

شاید یک دقیقه ی دیگر  زنده نباشم.

پس به کدام فرصت دلم را خوش کنم؟

و برای عاشق تر شدن با کدام تضمین منتظر شنبه باشم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:37  توسط صبور  | 

اسرارالصلاه

 

جبرئیل گفت: در بلندترین در جهنم اهل کبیره ی امت محمد(ص) هستند.

وقتی فرشتگان آنان را به سوی آتش می کشند فریاد وامحمدا سرمی دهند

 و وقتی حکمران دوزخ رادیدند از هیبت او نام محمد را فراموش میکنند.

حکمران دوزخ به آنان میگوید: شما کیستید؟

آنها میگویند: ما از کسانی هستیم که قرآن بر آنان نازل شد .

از کسانی که ماه رمضان را روزه میگیرند.

ما از امت محمد هستیم. پس حکمران دوزخ می گوید:

آیا در قرآن برای شما بازدارنده ای از معصیت خداوند نبود؟

و چون آنها را برکناره دوزخ متوقف کردند و آنان به آتش و دوزخبانان

نگریستند گویند: ای حکمران دوزخ به ما اجازه بده بر خودمان گریه کنیم.

 پس گریه میکنند تا اشکی برایشان نمی ماند. پس خون گریه می کنند.

 آنگاه حکمران دوزخ می گوید: چه خوب بود اگر این بنده در دنیا بود.

 اگر این گریه در دنیاو از خشیت خداوند بود امروز آتشی شما را لمس

 نمی کرد.

پس به دوزخبانان می گوید: آنان را در آتش بیندازید.

 

                                                  (عارف کامل میرزا جوادآقا ملکی تبریزی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 8:57  توسط صبور  |